عباس فراسوی عزیز یاداشتی بر غزل گردن بند آهو نوشته است. ضمن سپاس از عباس عزیز لینک وبلاگ فراسو درخدمت شما:

http://neshana.blogfa.com

 

 گردن بند آهو

 بعد از این باید که با تنهایی خود خو کنم

چرخ گرد خود زنم در خویشتن هوهو کنم

 

بخت از من می گریزد با شتاب روز وشب

کو دلی تا باز گردن بند آن آهو کنم

 

شاید او در آب چشمک کرده باشد سوی خویش

چشمکش را جستجو در آب های جو کنم

 

شاید آن مریم که نو رسته است در گلزار ا وست

باید از نزدیک گیسوی ترش را بو کنم

 

یک دو تار از گیسوانش را به دندان بشکنم

تا جهان را مست از شب بوی آن گیسو کنم

 

آه اگر او را نیابم زیر چتر عاشقی

با زبان برگ ِمجنون بید ها کوکو کنم

 

نه نباید در دلم آیات یاس آتش زند

در چراغم روغنی مانده است تا سوسو کنم

 

قرص ماه ومهر را صبحانه وشامش کنم

صد هلال عید را قربان آن ابرو کنم

 

در صدای شرشر باران در آرم پیرهن

با فروغ مهر اتاق عشق را جارو کنم

 

شب به خوابش می روم تا چشم او روشن شود

باید از رنگین کمان پل تا دوچشم او کنم

 

ذوق قایم باشک وبازی است در چشمان عشق

من که عریانم کجا پنهان شوم تا قو کنم

 

اوپسالا سویدن

دوشنبه 16 اوت 2010 - 25 مرداد 1389

 

 

 

سمیرا دختر شش ساله ام امروز(چهارشنبه 18 اگست 2010 - 27 مرداد 1389 ) کلاس اول دبستان را شروع کرد. من او وهمه کودکان جهان  که امروز به مکتب می روند را با این غزل بدرقه می کنم.

 

ساک نو بر پشت و پا در کفش مکتب می کند

در که وا شد خنده را آرایش لب می کند

 

اضطراب و شوق یک جا می دود در کفشهاش

نبض راه از ضرب گامش تند تب تب می کند

 

می رسد مکتب دهانش اندکی خشکیده است

شیشه ی پر شیر در دستان او تب می کند

 

با عدد بازی و با حرف آب بابا  با مداد

با همین حرف وعدد ها حل مطلب می کند

 

گودی اش خواب است وشیرینیش در کنج اتاق*

رفته مکتب روز را با نقش وخط شب می کند

 

عصر می آید  اتاق بازی اش پر می کشد

خانه را از خنده های خود لبالب می کند

 

وای اگر دیر آید از مکتب قیامت می شود

کوچه ها را تا اتاق دل معذب می کند

 

شب که پشت بام می خوابد پر است از حرف روز

قصه خورشید را با ماه وکوکب می کند

 

اوپسالا سویدن

سه شنبه 17 اوت 2010 - 26 مرداد 1389

*گودی: عروسک