<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>غزل نو</title>
<link>http://ghazalenow.blogfa.com</link>
<description>ادبیات و...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 May 2012 12:05:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به آیینی که خندیدن گناه است</title>
<link>http://ghazalenow.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>با سلام خدمت همه سروران! برای یک هفته مسافر جزایر قناری استم. از نیک و بد این جزایر روایت ها شنیده ام اما شنیدن کی بود مانند دیدن. انشا الله با پندار نیک و رفتار  نیک و گفتار نیک هفته ی از همه چیز فارغ و افتاده در جزیزه صداهای قناری خواهیم خفت. انشا الله که همه دوستان روزی روزگاری تشریف بیارند. تا آن زمان نوشته ی از دکتر اسماعیل امینی خدمت شما تقدیم است. این مقاله در ویژه نامه مجله فرخار متعلق به خانه ادبیات افغانستان موجود است.  در ضمن صفحه بندی وبلاگ من بهم خورده است و همه چیز را یک کاسه می کند. این وبلاگ پندار نیک ندارد...........

طنزآوری در اشعار محمدشریف سعیدی/
به آیینی که خندیدن، گناه است/
اسماعیل امینی /
«سفر آهوها»، عنوان مجموعه‌ی شعری است از محمدشریف سعیدی، از شاعران سرزمین افغانستان که چندی به رسم هجرت در ایران بود. این کتاب را نشر تکا منتشر کرده است. پیش از این، مجموعه‌ای دیگر از محمدشریف سعیدی درآمده بود به نام «وقتی کبوتر نیست» در سال 1374 و پس از آن، نشر عرفان چاپ دوم همان کتاب را با نام «قفل‌های بزرگ» در سال 1389 منتشر کرد؛ زیرا چاپ نخست کتاب به دلیل غلط‌های چاپی و کاستی‌های دیگر موجب ناخرسندی شاعر شده بود که شرح آن در مقدمه‌ی «قفل‌های بزرگ» آمده است.
در این نوشته بر سر آنم که به شعرهای مجموعه‌ی «سفر آهوها» از منظر طنزآوری بنگرم؛ زیرا بر این باورم که ارج‌مندی طنز اغلب از میان سروده‌هایی نمایان می‌شود که به شعر طنز، مشهور نیستند و بر همین سیاق، بسیاری از شعرهای طنز حاصل کار شاعرانی است که با عنوان طنزپرداز، کار نمی‌کنند./
***
پیش از آغاز سخن درباره‌ی طنزآوری در شعرهای محمدشریف سعیدی، این نکته را بگویم که در سروده‌های او، اندیشه بر عاطفه، غالب است و عاطفه نیز بر صورت شعر مقدّم شده است. هم‌چنین جغرافیای خاص کلمات و رخدادهای شعر، زبان طبیعی و کلمات تراش‌نخورده و رام‌نشده از ویژه‌گی‌های شعر اوست، چنان‌که شاعر در مقدمه‌ی «قفل‌های بزرگ» می‌نویسد: «اکنون که به مجموعه‌ی شعر اولم نگاه می‌کنم، می‌فهمم که در دنیای کوچکی زنده‌گی می‌کردم. دنیای کوچک البته اوبژه است و خوبی و بدی‌اش در سوبژه‌گی آن دنیای کوچک است».
طنز در سروده‌های محمدشریف سعیدی، اغلب تلخ است؛ تلخی حاصل از وضعیتی دردناک و در عین حال، مضحک و شگفت:
«کیست تا بشنود نگاه مرا؟
یا بفهمد زبان آه مرا؟
همه در خواب سبز غوطه‌ورند
کس نداند شب سیاه مرا
خوب دانم که خنده می‌خوانند
گریه‌ی تلخ گاه گاه مرا». (ص 13)
«گاه گاه» در گریه تلخ، «قاه قاه» خنده را به ذهن متبادر می‌کند و این امر موجب گزنده‌گی بیش‌تری از نیشتر طنز است.
***
«دیر آمدی در این شب پاییز، مرگ من!
پیش از حضور سبز تو پوسید برگ من
...
حالا که آمدی ببر این روح زرد را
تا باغ‌های رفته به باد و تگرگ من». (ص 47)
مرگ که همان سرآمد عمر است، چندان تأخیر داشته که برگ، مرده و حتی پوسیده است. حال و روز درخت هم چندان اسف‌بار است که پاییز و مرگ را «حضور سبز» و در مقابل، روح را «روح زرد» می‌نامد. درخت از باغ‌ها جدا افتاده است و آرزوی بازگشت دارد، اما آن باغ‌ها نیز بر باد رفته‌اند و تگرگ برای آن‌ها مرگ‌آور بوده است.
***
شعر «مردم» به رهبران مردم افغانستان خطاب دارد با آغازی پرسش‌گرانه و عتاب‌آمیز. دریغم می‌آید که از این شعر، سطری را حذف کنم:
«واسوخته و دود شده، گم شده مردم
در آتش دستان که هیزم شده مردم؟
چون ماهی از آّب رها در دل آتش
محکوم به جان کندن چندم شده مردم».
در این بیت، وضعیت طنز با گزنده‌گی تمام ترسیم شده است. جان کندن مضاعف مردم، مانند ماهی که از آب جدا شده و در آتش افتاده است.
«واریخته چون آب وضو از دهن شیخ
سرکوفته چون خاک تیمم شده مردم».
این بیت نیز مردم‌گرایی مضحک مدعیان شریعت و دیانت را استهزا می‌کند.
«خود دل مردم، می و زر شد، چه بگویم
یا کاسه‌ی دریوزه و یا خم شده مردم
نه ذوق تماشا، نه سر و برگ شکفتن
یخ بسته‌تر از فصل چهارم شده مردم
آتش شده، آتش شده، آتش شده رهبر
هیزم شده، هیزم شده، هیزم شده مردم». (ص 50)
بیت پایانی، تقابل میان رهبران دروغین و مردم را با تقابل آتش و هیزم به بیانی طنزآمیز ترسیم می‌کند، اما هنگامی که به ارتباط این بیت با بیت پیشین بنگریم، لایه‌ای دیگر از طنز آشکار می‌شود. مردم، یخ‌بسته‌تر از فصل چهارم (زمستان) شده‌اند و رهبر، آتش است؛ یعنی در ظاهر، چاره‌ی سرمای زمستان است، اما این آتش برای گرما بخشیدن به ایشان نیست، بلکه برای سوزاندن مردم است.
***
«این‌گونه اگر از شب و تشویش بگویی
باید که در آیینه و با خویش بگویی
شب، مار شد و چنبره بر گردنت انداخت
اما تو نباید سخن از نیش بگویی».
در این دو بیت، سخن از این است که سخن حق، شنونده ندارد و شاعر، ناگزیر از سکوت و تنهایی است.
«شاعر! سخن از دمبوره و درد حرام است
باید که از انگشتری و ریش بگویی
بازار جهان، پشم‌فروشی ا‌ست، تو باید
مدحیه در احوال بز و میش بگویی».
طنز این ابیات، در پیوند با بیت‌های آغازین غزل، گزنده‌تر می‌شود. وقتی بازار سخن حق، بی‌رونق است، یاوه‌گویی جای‌گزین آن می‌شود و نمونه‌ای از یاوه‌های رایج، در این دو بیت مطرح شده است. بیت پایانی غزل نیز طنزی تأمل‌برانگیز دارد:
«دنیای تو پر کور و کر و لال و تو باید
در چاه فرو رفته و با خویش بگویی». (ص 51)
***
«رؤیا! مگو که باغچه‌ی ما بهشت شد
بیدار شو که خاک تو آتش‌سرشت شد».
«رؤیا» که مخاطب این غزل است، نماد همه‌ی خوش‌خیالی‌ها و آرمان‌گرایی‌های تخیلی است، نهیب «بیدار شو» در تقابل با رؤیا، بسیار زیبا و در عین حال، بسیار تلخ است. در ادامه‌ی غزل، فجایعی مطرح می‌شود که نشان‌دهنده‌ی مضحک بودن خوش‌خیالی‌های رؤیایی است:
«یک روز سیل آمو و یک روز باد برد
خون قبیله، صرف گرفت و بهشت شد
نیم تو گُر گرفته و نیم تو خون‌چکان
هی زنده سوختی و همین سرنوشت شد».
رویارویی، رؤیا و فاجعه در کلمات شعر نیز نمایان است. جناس در قافیه مصراع نخست غزل با قافیه این مصراع: «خون قبیله، صرف گرفت و بهشت شد»، تلخی این رویارویی را بیش‌تر عیان می‌کند. خیال‌پردازی و سیاحت در رؤیای بهشت، در مقابل جنگ و ستیز برای گرفتن و رها کردن این منصب و آن قلمرو و بر باد رفتن و به سیلاب سپردن آرزوها.
«بیهوده سربلندی خود را مبین به خواب
هر کس که سر کشید در این خاک، خشت شد». (ص 55)
این تناقض‌ میان آرمان و واقعیت، طنزی مؤثر آفریده است. عاقبت سر کشیدن از خاک، خشت شدن بر دیوار است.
***
شعر «دخمه‌ی سرد» برای «لیدا امید» و دخترانی که در هرات خودسوزی کردند، سروده شده است با آغازی هولناک:
«بر سر و گیسو و موبندت، پترول بریز
بعد آتش زن و در قیرترین شب بگریز
حکم کردند که بر گورت آتش بزنند
شب هفتت، قلم و دفتر و عکست را نیز».
زن‌ستیزی، ستیز با اندیشه و سخن و زیبایی، چندان که حکم سوزاندن قلم و دفتر و عکسِ دختران سوخته در آتش بیداد، صادر می‌شود. در ادامه‌ی شعر، وضعیت مضحک و متناقض رفتار ستم‌گرانه با دختران بیان شده است:
«ایستادی، که چماق و آمد و گفتت بنشین
و نشستی، که چماق آمد و گفتت برخیز». (ص 60)
چماق، فرمان‌روای اندیشه‌هاست و به جای انسان‌ها سخن می‌گوید و تقدیر انسان‌ها را رقم می‌زند.
***
شعر «نامه‌ی لادینی»، خطاب به مدعیان دروغین دین سروده شده است:
«می‌کُشی، تا که خدا اجر جمیلت بدهد
و بهشتش را پاداش جزیلت بدهد
بت شکستی و به پندار غلط غلتیدی
که خداوند کریم اجر خلیلت بدهد».
از این اشاره به بت شکستن، آشکار می‌شود که مخاطب شعر، طالبانند که به خیال خود، بت‌های بامیان را نابود ساختند و به یاری شریعت برخاستند. آنان که در اوهام خویش، همه‌گان را کافر می‌پندارند:
«نه هزاره ا‌ست و نه تاجیک و نه ازبک، کافر
کفر خواندی، مگر ابلیس دلیلت بدهد
مطمئن باش، خدا نامه‌ی لادینی را
به کف دست تو و هر چه وکیلت بدهد».
در سه بیت پایانی این غزل، استهزای این واپس‌گرایان مدعی دیانت به بیانی مؤثر آمده است:
«عاقبت موزه‌ی تاریخ ستم، عبرت را
مومیایی زده و رنگ فسیلت بدهد
خاک خورشید، تماشاکده‌ی کوران نیست
تا به کی، سرمه به چشمان علیلت بدهد
چه چراگاه و چه گوساله‌ستان ساخته‌ای
تا طویله‌ست وطن عمر طویلت بدهد». (ص 72)
شعر «توهم» با زبانی پر از طعنه و انتقاد و با طنزی کوبنده، رهبران متظاهر را که به کسوت ریایی دین‌مداری درآمده‌اند، چنین عتاب می‌کند:
«نهاده‌اند به سر، کاسه‌ی توهم را
که اکل و شرب نمایند سهم مردم را
خیال کرده به سر هشته‌اند با دستار
یگانه ماه مه‌اندود چرخ هفتم را
و بی‌خبر که برای تنور هیزم خویش
کشیده‌اند به دستار، بار هیزم را
و بی‌خبر که به تمثیل «یحملوا اسفار»
نهاده‌اند به نعلین بارکش، سم را
مگو که ساده و فرسوده‌اند، پروردند
در آستین رداهای خویش، کژدم را
فکنده‌‌اند به تزویر، شیر را در چاه
به مکر و حیله ربوده ز روبهان، دم را
چراغ تازه برافروز، تا بمیرد شب
بیا و فتح کن، ای عقل! خوان هفتم را». (ص 84)
اشارات و کنایات و ارجاعات این سروده، چنان است که با موضوع آن یعنی استهزای مدعیان شریعت، تناسب دارد و از مجموعه‌ی زبان و بیان آشنای این جماعت، انتخاب شده است.
«شهر قدیمی ما» توصیف کابل جنگ‌زده و ویران است و با این ابیات آغاز می‌شود:
«این‌جاست شوربازار، آن‌جاست آسمایی
شهر قدیمی ما، فریاد بی‌صدایی
کوه بلندبالاش، دست تملّق ماست
وارونه آسمانش، خود، کاسه‌ی گدایی».
در این تصویر دردناک، نشانه‌های اقتدار و سربلندی (کوه و آسمان) بیان‌گر درمانده‌گی و استیصال شده‌اند. در دو بیت پایانی این غزل نیز صورت دیگری از همین اوضاع ناهنجار با بیانی طنزآمیز آمده است:
«یک لقمه نان بیارد، ما را همین بس اعجاز
هر کس که خواست صد سال بر ما کند خدایی
ما بسته بر شکم سنگ، حاکم بدون حاشا
دیده‌ست روزِ ما را با عینک طلایی». (ص 120)
***
برای پایان این گشت‌وگذار شتابان در سروده‌های محمدشریف سعیدی و تأمل در طنزآوری‌های او، غزل کوتاه «لال‌ها» را برگزیده‌ام که نهیبی است بر صاحبان سخن و قلم با طنزی تأمل‌برانگیز و هوش‌مندانه:
«ای لال‌ها! کجاست شکوه زبان‌تان
گردیده سردخانه، تمام جهان‌تان
گر زنده‌اید، از چه نشسته ا‌ست عنکبوت
روی سکوت‌زار سیاه دهان‌تان؟
گوش تمام خلق، سیاه از دروغ شد
کو آن دهانِ روشن پرتوفشان‌تان؟
گوش و زبان مردم‌تان را بریده‌اند
نشنید هیچ کس، سخنی از زبان‌تان
نان و شراب اگر که چنین سفله‌پرور است
زهر و زقوم باد دگر آب و نان‌تان». (ص 
</description>
<pubDate>Fri, 11 May 2012 12:05:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghazalenow</dc:creator>
<guid>http://ghazalenow.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار دیر</title>
<link>http://ghazalenow.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>روز آخر ماه اپریل در سویدن روز باده گساری همگانی به استقبال ورود رسمی بهار است. غروب این روز هم با ترقه پرانی و نور افشانی جشن مفصلی است. امروز در باغچه ی مان نشسته بودیم که  چهره های مست دو جوان شنگول که  با پاکت های پر از شیشه های شراب به سوی مراسم  روان بودند ظاهر شدند. ناگهان از قضا پاکت پاره شد و شیشه ها بر زمین و باده ها بر خاک ریختند. 
اگر شراب خوری جرعه ی فشان برخا/
 از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک./
 من با تقدیم یک پاکت پلاستیکی محکم به مستان از شکست بیشتر شیشه ها جلوگیری کردم و از این که بوی باده به دماغ گلهای محله مان برسد. باری این بهار دیر در این دیار سرد را با یک سه گانی استقبال می کنم

بهار/

روی برف مرده و تاریک/
دنب جنبانک/
با اشارات بهار آنک بهار آنک/ 


30 آوريل 2012 - 11 اردیبهشت 1391
 اوپسالا سویدن
</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 11:57:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghazalenow</dc:creator>
<guid>http://ghazalenow.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از جهان تا نصف جهان</title>
<link>http://ghazalenow.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>با سلام خدمت یاران !............
تازه ترین شماره مجله ادبی &quot;فرخار&quot; متعلق به خانه ادبیات افغانستان پرونده یی ویژه ی را به کارشاعری محمدشریف سعیدی اختصاص داده است. در این ویژه نامه دکتر لطیف ناظمی، دکتر علی خیری، دکتر اسماعیل امینی ، سعید بیابانکی، علی رضا لبش، سید نادر احمدی و محمد حسین فیاض در باره محمدشریف سعیدی نوشته اند. هم چنین دو گفتگوی بلند توسط مدیران مجله فرخار محمدحسین محمدی و صادق دهقان با محمدشریف سعیدی انجام شده است . همچنین گزیده یی از تازه ترین شعرهای سعیدی در ویژه نامه جاگرفته است. از این مجله مطلبی را بر گزیده ایم به قلم شاعر شیرین سخن و گزیده گوی اصفهانی سعید بیابانکی.....

یادداشتی برای دوست شاعرم، محمدشریف سعیدی.....

از جهان تا نصف جهان
                              سعید بیابانکی1
......................................................

به گمانم، اوایل سال 1369 شمسی بود. انجمن ادبی کمال که برگرفته از نام کمال‌الدین اسماعیل اصفهانی است، در کتاب‌خانه‌ی امام صادق اصفهان در یکی از نقاط زیبای این شهر یعنی خیابان چهارباغ عباسی ابتدای خیابان آمادگاه افتتاح شده بود. قرار این انجمن، عصرهای یک‌شنبه بود. ماه‌های ابتدایی انجمن کمال چیزی حدود ده نفر از شاعران پیش‌کسوت و جوان اصفهان در آن حاضر می‌شدند که از آن جمع، نام خسرو احتشامی، محمد مستقیمی، زنده‌یاد نوای اصفهانی و استاد صاعد اصفهانی در ذهنم مانده است. انجمن کمال بعد از چند ماه به یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های ادبی اصفهان تبدیل شد. جمعیت چند صد نفری علاقه‌مندان و شاعران، این انجمن را به یکی از همایش‌های ادبی هفته‌گی اصفهان و کشور تبدیل کرد، به گونه‌ای که هر اهل ادبی گذارش به اصفهان می‌خورد، حتما سری به انجمن کمال می‌زد. بعد از حدود یک سال از تولد انجمن کمال، در سالن مطالعه‌ی کتاب‌خانه‌ی امام صادق، نه جا برای نشستن بود، نه ایستادن و به قول صایب:
«تنگ است بس که جای نشستن ز جوش گل 
استاده است سرو به یک پا در این چمن». 
من آن سال‌ها دانش‌جوی دانش‌گاه اصفهان بودم. شاعری ناشناخته، جوان و به قول حکیم توس، جویای نام! هر چند گرداننده‌گان انجمن کمال به من اعتماد کردند و بخشی از اداره‌ی جلسه را به من سپردند. از شاعرانی که آن سال‌ها از بهترین‌های انجمن بودند، می‌توانم به این نام‌ها اشاره کنم: حسین مکی‌زاده، امین شیرزادی، شهرام محمدی، زیبا طاهریان، نرگس گنجی، اصغر حاج‌حیدری، مسعود سالاری، زنده‌یاد زهره قاسمی‌فرد، محسن زمانی و مرتضی عصیانی.
انجمن کمال را شاید بتوان نقطه‌ی آغاز شعر پیش‌روی اصفهان و ایران قلمداد کرد. گرچه کمال خوش درخشید، ولی دولت مستعجل بود. شرایط خاص سیاسی و فرهنگی آن سال‌های ایران، پیش‌رو بودن و تندروی بسیاری از جوانان شاعر را برنتابید و کمال برای همیشه تعطیل شد.
همه‌ی این مقدمه را برای این نوشتم که بگویم یکی از بهترین‌های انجمن کمال در آن سال‌ها، یک شاعر افغانی بود به نام «محمدشریف سعیدی» که آن سال‌ها در اصفهان به تحصیل در حوزه‌ی علمیه مشغول بود. محمد‌شریف با آن جثه‌ی کوچکش وقتی پشت تریبون انجمن کمال می‌ایستاد، نفس آن همه جمعیت مشتاق در سینه حبس می‌شد. شعرخوانی‌های سعیدی همواره یکی از گل‌های مجلس بود. هنوز مطلع این غزل سعیدی از آن سال‌ها در ذهنم مانده است:
«خواندی هزار حنجره آواز در قفس
وقتی که بود یک نفس آواز در قفس ...».
سعیدی را علاقه‌مندان شعر اصفهان به نام کوچکش می‌شناختند: محمدشریف. شاعری که شریف بودن، یکی از مشخصه‌های بارز او بود. امروز  بیش از 19 سال از آن روزها می‌گذرد و من آن شاعر دوست‌داشتنی را هنوز هم مانند روزهای تولد کمال دوست دارم و 19 سال است او را ندیده‌ام که هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش.
البته در طول این سال‌ها با شعر سعیدی زیسته و این مدت هم با مجموعه‌ای از آثار کلاسیک و آزاد او برای نگاشتن این سیاهه دم‌خور بوده‌ام؛ آثار ارج‌مندی که بسیار نسبت به آن روزگاران، پخته‌تر و سخته‌تر شده‌اند. سعیدی در غزل‌هایش، تلفیقی است از حافط و سعدی و صائب  و شعرش شبیه هیچ کس نیست جز محمدشریف. این چند بیت را بخوانید:
«مرا بس است تماشای آن دو چشم خمار
که دیدن دو جهان در دو جام جم کافی است
***
دل و رگ همه‌گان پر ز خون نومیدی است
برای مرگ، فقط این شراب مشترک است
***
شام با ماه قصه می‌گفتم، روز تا تیغ کوه می‌رفتم
بر سر کوه‌های کودکی‌ام هیچ جز پنجه‌ی پلنگ نبود
***
گیسوان نورسش را با شقایق گل زده است
شاخه شاخه گل میان جنگل تر ریخته
***
پیش‌تر زان‌که بر سر راهی کفش یک رهگذر له‌اش بکند
می‌پرد یک کلاغ از شاخه می‌گریزد کلاغ‌پر حلزون».
ابیات بالا، ما را به یاد ساده‌گی‌های زبان سعدی، تغزل‌های حافظ و نازک‌خیالی‌های صایب می‌اندازد. در مورد شعر به طور کلی و در مورد شعر فارسی به طور اخص، این نکته قابل ذکر است که نفس مخاطب همواره در تر و تازه بودن ذهن و زبان شاعر نقش مهم و اساسی دارد. حداقل در مورد چند تن از شاعران ایرانی که در زمان حضورشان در ایران بسیار شهرت داشتند و وقتی از ایران به یک کشور بیگانه‌زبان هجرت کردند، این مصداق دارد که شعرشان به لحاظ ذهن و زبان افت کرد و تقریبا نام‌شان به فراموشی سپرده شد که از آن میان، نادر نادرپور یکی از آن‌هاست؛ شاعری که به واسطه‌ی تصویرسازی‌های شگفتش در شعر فارسی به خصوص در قالب‌های چهارپاره و نیمایی، یکی از بهترین‌هاست. وقتی از میان فارسی‌زبانان رخت بربست و به فرنگ کوچید، شعرش هم از مخاطب فارسی‌زبان فاصله گرفت. این را برای آن گفتم که بگویم خوش‌بختانه، شعر محمدشریف به این آفت مبتلا نشده است. شعر او در دیاری به دور از فارسی و فارسی‌زبان، پخته‌تر هم شده است و البته او بخشی از این توفیق را مدیون جهان مدرن و فضای اینترنت و وبلاگ‌های شعر است.
محمدشریف را در ایران به غزل می‌شناختم و خوش‌بختانه در شعرهایی که اخیرا به دستم رسیده است، تعداد قابل توجهی شعر سپید و نیمایی هم دیدم. شعرهای سپیدی که حکایت از نگاه نو و دریچه‌ای جدید در افق دید شاعر دارند. این چند شعر را از او بخوانید:
و پرپر کلاغ
سپیده انگشت می‌کشد 
بر ماشه‌ی صبح
و آسمان پر می‌شود از ساچمه‌ی خورشید
و پرپر کلاغ!
***
قابیل
نی با نیزه‌اش
در آب ایستاده است
آب تا گردن نیلوفر تلخ است
و باران زهر می‌ریزد در کاسه‌ی سرش
سیب سرخ رسیده است
در شاخه‌ی خم شده از چاقو برگ‌ها
گل‌ها در نسیم تاب می‌خورند
نیش زنبورهای زغال و آتش را
که از گل بو نمی‌برند 
بر ابریشم ِ سبز برگ‌ها
کز کرده‌اند کرم‌های کوچک
و برگ‌های نیمه خشک سوراخ سوراخ
تورهای تارهای عنکبوتان
از باغ
بی دماغ 
به خود می‌آیم
چشم چپم می‌پرد
بر چشم راستم
بینی‌ام، تیغ آخته‌ای است در میان دو چشم
زبانم، سرم را به باد می‌دهد
دندان‌هایم، زبانم را به ساطور
دست چپم، قابیل است
دست راستم، هابیل
کلاغ در موهایم قار قار می‌کند
و خوشه‌های خشکیده‌ی گندم
با خون دانه دانه‌ی هابیل
در دشتی که خرمن مرا سیل برده است
سرگرم جنگ تن تنم‌ با خویش
رگ‌هایم، مارهای گرسنه‌اند
و دلم، گنجشکی که پرپر می‌زند
نقطه‌ی تلاقی ماران را
و در سرم، قیامت کبراست
از ضحاکی که بازوانم را خال‌کوبی کرده است
با مارهای گرسنه.
***
نیمه تلخ
نیمی از دوستان قدیمی
خون چکان زیر خاکند!
نیمی از دوستان صمیمی
پیش چشمان من چاک چاکند!
نیمه تلخم ـ از شست پا تا کمرگاه ـ
زنده در گور
نیمه شهدم ـ از سینه  تا کاسه‌ی سرـ 
 پر از وز وز زرد زنبور.
***
گژدم در کاسه
برزگر
دست و رو را
پای بوته‌ی گلی شست!
کفش‌های پر از کاه را
پشت دروازه‌ی کهنه از پا در آورد
زن
سفره‌ی نان جو را
پای نوری که از روزن تنگ
روی جاجیم کهنه‌ی گل زرد می‌کاشت
پهن کرد
کاسه‌ی دوغ
قطعه‌ی کوچکی از زمستان پر برف را
بر سر گرمی ِ سفره آورد
برزگر تشنه‌گی را.
کژدم از سقف افتاد در کاسه‌ی دوغ
چار گنجشک از تنگی کفش‌ها پر کشیدند!»
فضای زیبا، مدرن و بعضا بومی این شعرها را در شعر‌های سپید این چند سال، کم‌تر دیده و شنیده‌ام. علاوه بر این‌که محمدشریف همواره تلاش می‌کند واژه‌هایی را به خدمت بگیرد که کم‌تر در چرخه‌ی زبان فارسی حضور دارند؛ واژه‌هایی که غالبا از فارسی دری وام گرفته شده‌اند. همین امر به شعر او ویژه‌گی منحصر به فردی داده است. من با خواندن شعرهای جدید او با کلماتی آشنا شدم که برای نخستین بار می‌شنیدم و این نشان می‌دهد ذهن او سرشار از این کلمات است و ای کاش بیش‌تر از این کلمات در شعرش استفاده کند. یاد این کلام نیما یوشیج می‌افتم که می‌گفت: «کسی که شعر می‌گوید، به کلمات خدمت می‌کند».
در پایان این‌که شعر محمدشریف سعیدی در سال‌های غربت غربی، بسیار پخته‌تر و دردمندتر شده؛ دردی از جنس آگاهی و غربت. دردی که همواره برادران افغانستانی من در سرتاسر جهان، آن را با پوست و گوشت خود لمس کرده‌اند ... . و این‌که: «شاعر بمان محمدشریف؛ دوست روزهای جوانی من ...». </description>
<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 07:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghazalenow</dc:creator>
<guid>http://ghazalenow.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بابه جان و روز عاشقان و باقی قضایا</title>
<link>http://ghazalenow.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>یاران دیر آمدم معذور بودم! این دو روز مقداری باران سه گانی بارید و پای من در سه گانی آنچنان فرو رفت که پای تو  در گل بهاری. باشد که باز بینم دیدار آشنا را 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  1&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; روز قلب های تان قشنگ باد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا گلوله گم شود ز شهر عشق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوسه های داغ تان فشنگ باد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان که عاشق است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لاله لاله لاله برف می زند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابر نیز باغ تازه ی شقایق است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته تن چرا به چارسوی می دوی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیر باده شارعاشقی بایست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشقی بهانه ی برای زندگی است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لب به بوسه باز کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیش از آن که عصر عاشقی قضا شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک دولب  نماز کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;5&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق ناگهان و انفجاری است&lt;BR&gt;باغی از انار پاره پاره در سپیده دم&lt;BR&gt;عشق حمله بزرگ انتحاری است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;6&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هی مگو که زاغ قارقار می کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو زبان زاغ را نخوانده یی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق است و یار یار می کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه شنبه 14 فوريه 2012 - 25 بهمن 1390 &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوپسالا سویدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نوبهار و لغزش سپید جویبار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشقی که دل به  دوست می دهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مار بی قرار و تشنه ی که پوست می دهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کبک نر به کوهسار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقّه بین جویبار1&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نو بهار و باز نغمه های یار یار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1.                            بقّه : قورباغه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کیمیای زندگی است عشق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق جوان که پیر می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرگ شرزه رفته رفته  شیر می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; فیلم رابطه  استاد بابه جان با شاگرد آورده اش در دانشگاه بلخ چند سال پیش در اینترنت نشر شد. این فیلم سر آن کوه یخی است که در زیر اقیانوس دانشگاه های افغانستان و خیلی  از کشور های دیگر پنهان است. این هم چند سه گانی بابه جانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; 1&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امتحان به درس و بحث نیست گلپری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اتاق من بیا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قول می دهم که بیست می بری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر خوب خرخان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مغز خود را نکن آب هرشب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیست بسته است در بند تنبان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو به مغز خود فشار کمتر آر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانش مدرن روز را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به سینه ی تو می دهم فشار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی جهت چقدر یاد داشت می کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی جهت چقدر کاغذ و کتاب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیست خواستی بیا و در اتاق من بخواب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;5&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر جوان درس خوان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گریه کرد و در اتاق خواب رفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز اضطراب سرخ امتحان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پنج شنبه 16 فوريه 2012 - 27 بهمن 1390 &lt;BR&gt;اوپسالا سویدن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Feb 2012 10:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghazalenow</dc:creator>
<guid>http://ghazalenow.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیزید و خز آرید که هنگام خزان است</title>
<link>http://ghazalenow.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt; درود بر یاران گرامی! گرفتاری کار در استکهلم و بار در اوپسالا و پر کردن فاصله رفت و آمد هشتاد کیلومتری هر روز باعث شد که مدتها این خانه آب و جارو نشود و گرد بگیرد. تا سه هفته دیگر کارهمان و بار همان است و سه هفته بعد به شهرخویش اندر شده شهریار خویش خواهم بود. ترک کردن کار ژورنالیستی به سبک و شیوه رادیو تلویزیون سویدن برای من خیلی سخت است. الحق در این مدت که در رادیو سویدن کار کردم فضای بسیار حرفه یی، آموزنده، غنی و انسانی را تجربه کردم و خیلی چیزها یاد گرفتم. از شیوه های ژورنالیستیک رادیویی، تا ترجمه متون ژورنالیست، انواع مصاحبه و استفاده از دستگاه های مختلف از قبیل رایانه، استدیو، انواع ضبط های خبرنگاری و... در این مدت دوره های آموزشی زیادی سپری کردم و تازه رسیده بودم که سرپای خودم بایستم که  دیدم این طوری کم کم از ادبیات جدا می شوم و زدم زیر قول کار در رادیو و شغل معلمی را انتخاب کردم که هرچند به تنوع و پر رنگی کار در رادیو نیست ولی در عوض فراغت برای رسیدن به ادبیات دارد.  با همه گرفتاری در این مدت کارهای زیادی کرده ام که سر فرصت نشر خواهند شد.  با سپاس از همه دوستان و عزیزانی که در این مدت خاموشی هر از گاهی تلنگری به دریچه ی بسته این وبلاگ زدند و قاصدک های دوستی به سوی باغ تنهایی فرستادند. اینک شما و  یک غزل و یک شعر خزانی چرا که خیزید وخز آرید که هنگام خزان است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;B&gt;جزر و مد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;باد و باران بود و از عرض سرک رد می شدی1&lt;BR&gt;باد می زد چادرت را جزر در مد می شدی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بر سر خط سپید جاده روی پنچه ها&lt;BR&gt;مثل دیواری به موج چادرت سد می شدی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بوق ماشین ها و سوت و چشمک هر رهگذر&lt;BR&gt;می گذشت از چشم و گوشت با همه بد می شدی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;می چکید از چادرت بارانی از رنگین کمان&lt;BR&gt;در خیابان رنگ ریزان رفته ممتد می شدی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چادرت را گردبادی ناگهان پرداد و برد&lt;BR&gt;در خودت پیچیده گیسوی مجعد می شدی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;رعد و برقی آمد و از چین دامانت گذشت&lt;BR&gt;شعله در آغوش از توفان و شب رد می شدی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;استکهلم&lt;BR&gt;سه شنبه 06 سپتامبر 2011 - 15 شهریور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;1. سرک: جاده، خیابان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;خواب باغ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;باد شعله ناک اول خزان&lt;BR&gt;روی طاق طاق شاخه ها&lt;BR&gt;برگ برگ شمع  داغ می کند&lt;BR&gt;شاخه شاخه‌ی درخت سیب را&lt;BR&gt;حجله حجله چلچراغ...&lt;BR&gt;برف آخر خزان&lt;BR&gt;زخم های داغ شاخه شاخه را&lt;BR&gt;باند پیچ  باند پیچ می کند&lt;BR&gt;روی شاخه های باند پیچ &lt;BR&gt;                                قارقار تیره‌ی کلاغ ...&lt;BR&gt;از خطوط آخر تموز و اول خزان که با جبین خویش رد شدی&lt;BR&gt;روز و شب چقدر برف و زاغ، برف و زاغ می شود&lt;BR&gt;فکر کن به خاطرت نیاوری   &lt;BR&gt; شاخه های شاد زیر برگ و بار را&lt;BR&gt;روزهای اول تموز و آخر بهار را&lt;BR&gt;وقت جفت گیری دو سار را&lt;BR&gt;بالهای پرپر عجیب بی قرار را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حالیا&lt;BR&gt;باد برگ و برف ریخته&lt;BR&gt;روی خاک های خاطرات برگ و بارها&lt;BR&gt;تکه تکه شیشه های چلچراغ ها&lt;BR&gt;مثل عنکبوت های ایستاده مرده &lt;BR&gt; بین کهربای برف، یخ زده &lt;BR&gt;عصر گرم نو بهار از پر کلاغ هم گریخته &lt;BR&gt;برف روی نوک زاغ &lt;BR&gt;خاطرات کهنه ی پنیر ریخته&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برف باد آخر خزان&lt;BR&gt;زوزه می کشد به خواب ناگهان باغ&lt;BR&gt;زیر برف روی شاخه یخ زده &lt;BR&gt;روی پنجه های خشک و چنگ خویش&lt;BR&gt;  قار قار زاغ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;اوپسالا سویدن&lt;BR&gt;شنبه 13 اوت 2011 - 22 مرداد 1390&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Sep 2011 22:09:26 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghazalenow</dc:creator>
<guid>http://ghazalenow.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیمگی</title>
<link>http://ghazalenow.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;دختر خفته بیدار شد صبح&lt;BR&gt;از صدای تفنگ شکاری&lt;BR&gt;کفتر ماده ای پرپرک زد&lt;BR&gt;زیر چاقوی پرخون جاری&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt; دم دم صبح خواب خوشی داشت&lt;BR&gt;دختر خفته در خیمه ای تنگ&lt;BR&gt;دست در دست چوپان وحشی&lt;BR&gt;رفت تا پشت احساس یک سنگ&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt; خواست تا دست او را به سینه...&lt;BR&gt;گله از زوزه ی گرگ رم کرد&lt;BR&gt;گوسفندی سراسیمه شاشید&lt;BR&gt;بره ای بع بع زیر و بم کرد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt; دختر از ترس در خیمه برگشت&lt;BR&gt;قلب او مثل یک چایبر بود١&lt;BR&gt;قلقلک جوش می خورد ومی ریخت&lt;BR&gt;صورت و سینه اش داغ و تر بود&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt; رفت تا چشمه و فکر ها کرد&lt;BR&gt;آب سردی به احساس خود زد&lt;BR&gt;موی خود را رها کرد در جوی&lt;BR&gt;گفت لعنت بر این خیمه ی بد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد از جیب آیینه اش را&lt;BR&gt;با دو انگشت لرزان در آورد&lt;BR&gt;تا که آیینه اندازد از دور&lt;BR&gt;شُست و آیینه را پاک تر کرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt; زوزه می کرد گرگی گرسنه&lt;BR&gt;برسر تپه  نزدیک خیمه&lt;BR&gt;دختر از چشمه وحشت گرفت و&lt;BR&gt;مار شد راه باریک خیمه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt; آمد و خفت در بستر تنگ&lt;BR&gt;خستگی خواب شیرین به چشمش&lt;BR&gt;بوی گلها و رقص علف ها&lt;BR&gt;ریخت رویای رنگین به چشمش&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt; با صدای تفنگ شکاری&lt;BR&gt;تلخ و شیرین یک خواب گم شد&lt;BR&gt;کفتر ماده ای پرپرک زد&lt;BR&gt;کفتر نر چه بی تاب گم شد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; استکلهم سویدن &lt;BR&gt;جمعه  15 ژوئيه 2011 - 24 تیر 1390 &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Jul 2011 23:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghazalenow</dc:creator>
<guid>http://ghazalenow.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنهایی</title>
<link>http://ghazalenow.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt; مهدی ف گرامی در ارتباط با غزل &quot;بوسه هنگام لعنت و نفرین&quot; پرسشی داشتند که توضیح داده ام. گفتم بد نباشد شما گرامیان نیز شریک قصه شوید. از دقت نظر مهدی گرامی یک جهان سپاس. اول پرسش مهدی و بعد توضیح  من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;درود&lt;BR&gt;غزل دوم را بیشتر پسندیدم&lt;BR&gt;و بسیار زیباست.دو کاربرد مبهم در این بیت هست که اگر برای ما رفع ابهام کنید سپاسگزار خواهم بود:&lt;BR&gt;تک تتک (؟) شد بلا ملا آمد&lt;BR&gt;لامپ تکید (؟)&lt;BR&gt;ولی همین بیت هم زیباست.&lt;BR&gt;روایتی شاعرانه از کاری که چندان از شعر دور نبوده است&lt;BR&gt;لذت بردم.&lt;BR&gt;سپاس![گل]          &lt;BR&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;BR&gt;درود بر آن یار صمیمی و منتقد گرامی! تک تتک  روایت دیگر از تک تک کردن است ولی با ایهام غلیظی از صدای تفنگ که  شلیک می شود اول یک تیر بعد دو تیر و... و اما در بَلا مَلا چند چیز منظور بوده است اول روایت پست مدرنیستی یعنی استفاده از اصطلاحات زبان روزانه و نقل مکررات مثل آب ماب چای مای و... ولی اینجا یک نکته دیگر هم هست که بلا ملا  نوع وحشت را می رساند. معمولا در خرابه ها که می روند می گویند مواظب باشید بلا ملا دارد. اینجا در واقع صدای تک تتک تفنگ و بعدش هم شاید صدای تک تتک در نوعی ایجاد رعب است. بلا ملا را یک طور دیگر هم می توان قرایت کنیم یعنی معکوس مُلای بَلا و در لهجه فارسی قندهاری به مُلّای به ضم میم و تشدید لام ملای به فتح میم و بدون تشدید لام می گویند در واقع در این بیت گفته می شود که این انتحار کار یک طالب و ملّا است. منتهی پیش از این که انتحاری صورت بگیرد صدای تفنگ می آید و گویا تلاش می شود که انتحار کننده را پیش از انتحار بکشند اما نمی توانند. در هر حال روی بیتی دست گذاشتید که در عین سادگی خیلی کار داشت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و اما لامپ تکید هم دو سخن دارد اول این که در اصطلاح فارسی رایج در افغانستان  به جای لامپ سوخت می گویند لامپ تکید. و این شاید به دلیل تکیدن سیم های نازک لامپ در داخل شیشه لامب باشد و یا دلایل دیگر باشد که بماند... در این جا  تکید ایهام دارد اول این که وقتی رادیو می خواهد بگوید انتحار هنوز اِن اش را نگفته که برق می رود و لامب می سوزد اما این احتمال هم هست که این انتحار به حدی شدید است که لامب از سقف به کف اتاق می افتد... از دقت وتوجه شما گرامی بسیار سپاس&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روی تخت طلاکوب براق&lt;BR&gt;خواب مخمل دمادم می آشفت&lt;BR&gt;دختر خفته خندیده در خواب&lt;BR&gt;با کسی از تب وعشق می گفت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بین سرشاخه ها جنبشی بود&lt;BR&gt;زاغکی نیمه شب توت می خورد&lt;BR&gt;ماه افتاده بود از دریچه&lt;BR&gt;روی دو شیزه و لوت می خورد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گربه ی زیر باران مهتاب&lt;BR&gt;شیشه را دم به دم  لیس می زد&lt;BR&gt;زاغ تا شور می خورد گربه&lt;BR&gt;پنجه بر شیشه ی خیس می زد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بین سرشاخه ها زاغ آرام&lt;BR&gt;روی پاهای شب خواب می رفت&lt;BR&gt;گربه هی لیس می زد به لبها&lt;BR&gt;از لب خواهشش آب می رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بر لب  دختر زیر مهتاب&lt;BR&gt;خنده ساده یی نقش می بست&lt;BR&gt;دختر آهسته در خواب می گفت:&lt;BR&gt;گیسوان مرا پنجه زن مست!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باد سرشاخه ها را می آشفت&lt;BR&gt;زاغ آهسته بیدار می شد&lt;BR&gt;طرح گیسوی در باد رقصان&lt;BR&gt;در شب زاغ تکرار می شد...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گربه  مایوس از پشت شیشه&lt;BR&gt;دم  میان دو پا کرد و پا شد&lt;BR&gt;بین تاریکی محض دهلیز&lt;BR&gt;رفت و گم شد ندانم کجا شد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا که سیگار آتش زنم تلخ&lt;BR&gt;شیشه را باز کردم شبانه&lt;BR&gt;زاغ با دود ها پر زد و رفت&lt;BR&gt;دختر عاشق از تخت و خانه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوپسالا سویدن&lt;BR&gt;یک شنبه 03 ژوئيه 2011 - 12 تیر 1390&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jul 2011 22:18:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghazalenow</dc:creator>
<guid>http://ghazalenow.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghazalenow.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;اول این که امروز  در سویدن جشن روز میانه تابستان است. این جشن در صحرا ها و سبزه ها برگزار می شود . مردم ستونی بزرگی را با طناب بلند می کنند چیزی شبیه جنده بالای مزار. تفاوت این که جنده سویدنی ها تصویری از علامت مردی است. این علامت در قرن ها پیش به خاطر پر بار شدن تابستان و آرزوی خرمن خوب رواج یافته است. چند هفته پیش غزلی نوشتم که اکنون فکر می کنم مناسب این روز است&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;لب ساحل پیاله را &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;پرکن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اولین روز گرم تابستان وقت سرخ کباب در بیرون&lt;BR&gt;فرصت عاشقانه در ساحل عیش عهد شباب در بیرون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روی امواج خفته ی دریا پرپر گرم مرغ آبی ها&lt;BR&gt;پشت خواب عمیق ماهی ها لرزش آفتاب در بیرون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مثل خورشیدهای سرد شمال خسته در ابر پیرهن ماندی&lt;BR&gt;با رکابی ز خانه بیرون شو اندک اندک بتاب در بیرون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;لب ساحل پیاله را پر کن با نگاه خمار آلودت&lt;BR&gt;چه قیامت گرفتنی دارد یک دو ساغر شراب در بیرون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گر تنت خیس از عرق گردید می شوم ابر و بر تو می بارم&lt;BR&gt;مثل آهوی سنگی ساحل زیر باران بخواب در بیرون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پا بزن بر دوچرخه همراهم چرخ خورشید و ماه می خواهم &lt;BR&gt;دور دنیا درنگ کمتر کن پا بزن بر رکاب در بیرون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گیسویت را به روی دامن ریز، کوک کن ساز لحظه هایت را&lt;BR&gt;عکس خود را در آب دیده بزن با دو زلفت رباب در بیرون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بس که بوی قفس گرفته تنت مثل مرغان خانگی کرکی &lt;BR&gt;بتکان بالهای پرپر را پر بزن با شتاب در بیرون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بین اوپسالا و گوتنبورگ&lt;BR&gt;سه شنبه 31 مه 2011 - 10 خرداد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;1390&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خبر دیگری که امروز در رسانه های غزب سر و صدا ایجاد کرد بوسه یک جفت جوان روی آسفالت های پر از تظاهراتچی و پلیس در تظاهرات خشن و مشهور ونکور بود. این بو سه که بوسه ونکور نام گرفت سرخط خیلی از خبر ها شد. چند هفته پیش غزلی نوشتم که اکنون با این حال و هوا می خورد. در ضمن عکس و لینک  بوسه خبرساز ونکور را نیز می گذارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;http://www.youtube.com/watch?v=rrnhi3qES4Q&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بوسه هنگام لعنت و نفرین&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ابتدا چشم های مستش را با لبان خمار بوسیدم&lt;BR&gt;بعد ابروی نیش گژدم را نه نه نگو دمب مار بوسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دست بردم به بافه ی مویش مار بی تاب تا به زانویش...&lt;BR&gt;مارگیری شدم که دَم کردم تا که کردم شکار بوسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تک تتک شد، بلا ملا آمد، بانگ آژیر آشنا آمد&lt;BR&gt;رادیو گفت اِن... و لامپ تکید وسط انتحار بوسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جیغ شد داد شد هیاهو شد، گوش ما پر صدای کوکو شد&lt;BR&gt;او چو فواره‌ی پرید از جا من چنان آبشار بوسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت دیوانگی محض است این بوسه هنگام لعنت و نفرین&lt;BR&gt;گفتم اینجا زیاد فرصت نیست دهنش را دو بار بوسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا دریچه گلوله باران شد، پاره پاره انار ارزان شد&lt;BR&gt;با لب پاره پاره اول صبح پاره پاره انار بوسیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اوپسالا سویدن&lt;BR&gt;دوشنبه 30 مه 2011 - 09 خرداد 1390&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jun 2011 04:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghazalenow</dc:creator>
<guid>http://ghazalenow.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک شعر تازه و یک سفرنامه کوتاه</title>
<link>http://ghazalenow.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حرامی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در دل تو جنین بی تابی است می زند هی لگد به تقدیریت&lt;BR&gt;فکر یک بچه ی حرامی شوخ می کند چون زنان ده پیرت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;فکر این را دگر نمی کردی که بخوابی به زور با مردی&lt;BR&gt;مرد با غیرتی که یک لحظه کرد از هرچه زندگی سیرت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد در قریه جار زد که زنی  چاک تنبان دریده پیرهنی&lt;BR&gt;که شود نقل مجلس مردان هرچه بود از پیاز تاسیرت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پا به ماه آمدی به محکمه و سرپا ایستاده پیش همه&lt;BR&gt;از دو پستان شیر ریز درشت ریخت در سینه بند تو شیرت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتی از زور بازوی آن مرد که ترا در شکنجه گاه چه کرد&lt;BR&gt;قاضی شرع نیش خندی زد گفت ای زن بگو ز تزویرت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;درد در بند باسنت پیچید، زیر پای تو بچه جیغ کشید&lt;BR&gt;تو گرفتی به گریه بوسیدی ناله افتاد در مزامیرت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;چکش دادگاه دنگی کرد، هرکسی فکر پاره سنگی کرد&lt;BR&gt;آسمان ناگهان درنگی کرد و سیاهی گرفت در قیرت&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بین اوپسالا و گوتنبورگ&lt;BR&gt;سه شنبه 31 مه 2011 - 10 خرداد 1390&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;مسافر یا سمن داره تن تو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;هنوز بوی وطن دارد تن تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سفرنامه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روز آفتابی بی نظیر و حرکت قطار دانش آموزان برای سوار شدن در تراکتور ها و لاری ها و ماشین های باری که به صورت دیسکو های سیار مجهز شده است و دختران و پسران شراب نوشان و فریاد کشان و رقصان در کاروان تراکتور ها به راه می افتند. از باب تداعی معکوس ثانیه ها به این شعر فضل الله قدسی فکر می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به دست باد سپردم عنان راحله را&lt;BR&gt;بدان امید که یابم نشان قافله را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به کاروان سبک بار سالکان نرسم&lt;BR&gt;برهنه گر نکنم پای پر ز آبله را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من از منازعه عقل و عشق دلخونم&lt;BR&gt;جنون کجاست که پایان دهیم غایله را...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;برای خواندن سفرنامه  روی &quot;ادامه مطلب&quot; کلیک کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jun 2011 07:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghazalenow</dc:creator>
<guid>http://ghazalenow.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghazalenow.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;درود دوستان گرامی&lt;BR&gt;برای یک هفته در سفر خواهم بود. نخست به شهر گوتنبورگ  و از آنجا به کوپنهاگن پایتخت دانمارک برای دیدن سرهنگان صدا و موسیقی استاد غضنفرعلی، الهه جان سرور و داوود سرخوش خواهم شتافت. احتمال دیدن آصف سلطان زاده نیز هست. از دانمارک به استکهلم خواهم آمد برای شرکت در مراسم بزرگداشت استاد واصف باختری. در استکهلم جمع بزرگی از بزرگان سخن و موسیقی و فرهنگ و هنر افغانستان از سراسر دنیا جمع خواهند آمد و مقام والای استاد باختری را تبجیل خواهند کرد. کنسرت الهه و غضنفر  روز شنبه چهارم جون همزمان با مراسم بزرگداشت استاد باختری برگزار می شود. هر که در یکی از دو محفل شرکت کند دو دنیا خوشی نصیب گردد. تا بر گشت از سفر ها غزلی اینجا می گذارم هر چند سه گانی های هم دارم برای گذاشتن که بماند. نقد و نظر تان را خریدارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;افسرها و عسکرها&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نه قیطونی به زلفانش نه مژگانی به چشمانش&lt;BR&gt;نه حتی مشت خاکستر ز گیسوی پریشانش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کنار پیکر صد پاره وقتی مادرش آمد&lt;BR&gt;شناسایی نمود از لاله‌ی خونین دامانش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شناسای نمود از سینه بند دست دوز او&lt;BR&gt;که از چاک پر از خون بود بیرون نوک پستانش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به رویش خیره شد یک ماه و صد خورشید خون افشاند&lt;BR&gt;پر از دود سیاه جنگ شد آیینه‌ی جانش...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چهل روز از پی او تا نظر می کرد بر دیوار&lt;BR&gt;ترک می خورد چون دیوار قاب عکس خندانش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چه شبهای سیاهی را که با کابوس اشک افشاند&lt;BR&gt;به داغ آن شب گیسوکشاکش چشم گریانش...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کشید از خانه او را افسر مستی که می خندید&lt;BR&gt;و می پیچید موج خنده در دهلیز و ایوانش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سوار اسپ یاغی کرد تا صحرای بد مستی&lt;BR&gt;و با خود برد تا بازی کند با گوی و چوگانش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ز مویش حلقه چوگان ز رانش گوی مرمر ساخت&lt;BR&gt;به پیش عسکران رقصاند در میدان اخوانش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به تور گیسوان مانند دلفینی به دامش کرد&lt;BR&gt;به رقص افکند در میدان به زیر  باد و بارانش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به جانش پنجه های سرخ افسر آذرخش انداخت&lt;BR&gt;دوید از سینه اش گژدم چو خون بکر از رانش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ز کلکش حلقه، از دستش النگو ها و از گردن&lt;BR&gt;به دست سرخ افسر ریخت مروارید غلطانش...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نه میل گور کندن بود و نه فکر کفن کردن&lt;BR&gt;رها کردند عسکر ها و افسرها به میدانش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اوپسالا سویدن&lt;BR&gt;شنبه 28 مه 2011 - 07 خرداد 1390&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 May 2011 22:44:55 GMT</pubDate>
<dc:creator>ghazalenow</dc:creator>
<guid>http://ghazalenow.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

