غزل نو

ادبیات و...

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

 درود بر یاران گرامی! گرفتاری کار در استکهلم و بار در اوپسالا و پر کردن فاصله رفت و آمد هشتاد کیلومتری هر روز باعث شد که مدتها این خانه آب و جارو نشود و گرد بگیرد. تا سه هفته دیگر کارهمان و بار همان است و سه هفته بعد به شهرخویش اندر شده شهریار خویش خواهم بود. ترک کردن کار ژورنالیستی به سبک و شیوه رادیو تلویزیون سویدن برای من خیلی سخت است. الحق در این مدت که در رادیو سویدن کار کردم فضای بسیار حرفه یی، آموزنده، غنی و انسانی را تجربه کردم و خیلی چیزها یاد گرفتم. از شیوه های ژورنالیستیک رادیویی، تا ترجمه متون ژورنالیست، انواع مصاحبه و استفاده از دستگاه های مختلف از قبیل رایانه، استدیو، انواع ضبط های خبرنگاری و... در این مدت دوره های آموزشی زیادی سپری کردم و تازه رسیده بودم که سرپای خودم بایستم که  دیدم این طوری کم کم از ادبیات جدا می شوم و زدم زیر قول کار در رادیو و شغل معلمی را انتخاب کردم که هرچند به تنوع و پر رنگی کار در رادیو نیست ولی در عوض فراغت برای رسیدن به ادبیات دارد.  با همه گرفتاری در این مدت کارهای زیادی کرده ام که سر فرصت نشر خواهند شد.  با سپاس از همه دوستان و عزیزانی که در این مدت خاموشی هر از گاهی تلنگری به دریچه ی بسته این وبلاگ زدند و قاصدک های دوستی به سوی باغ تنهایی فرستادند. اینک شما و  یک غزل و یک شعر خزانی چرا که خیزید وخز آرید که هنگام خزان است

 

جزر و مد

 

باد و باران بود و از عرض سرک رد می شدی1
باد می زد چادرت را جزر در مد می شدی

بر سر خط سپید جاده روی پنچه ها
مثل دیواری به موج چادرت سد می شدی

بوق ماشین ها و سوت و چشمک هر رهگذر
می گذشت از چشم و گوشت با همه بد می شدی

می چکید از چادرت بارانی از رنگین کمان
در خیابان رنگ ریزان رفته ممتد می شدی

چادرت را گردبادی ناگهان پرداد و برد
در خودت پیچیده گیسوی مجعد می شدی

رعد و برقی آمد و از چین دامانت گذشت
شعله در آغوش از توفان و شب رد می شدی

 استکهلم
سه شنبه 06 سپتامبر 2011 - 15 شهریور

1. سرک: جاده، خیابان

 

خواب باغ

 

باد شعله ناک اول خزان
روی طاق طاق شاخه ها
برگ برگ شمع  داغ می کند
شاخه شاخه‌ی درخت سیب را
حجله حجله چلچراغ...
برف آخر خزان
زخم های داغ شاخه شاخه را
باند پیچ  باند پیچ می کند
روی شاخه های باند پیچ
                                قارقار تیره‌ی کلاغ ...
از خطوط آخر تموز و اول خزان که با جبین خویش رد شدی
روز و شب چقدر برف و زاغ، برف و زاغ می شود
فکر کن به خاطرت نیاوری   
 شاخه های شاد زیر برگ و بار را
روزهای اول تموز و آخر بهار را
وقت جفت گیری دو سار را
بالهای پرپر عجیب بی قرار را


حالیا
باد برگ و برف ریخته
روی خاک های خاطرات برگ و بارها
تکه تکه شیشه های چلچراغ ها
مثل عنکبوت های ایستاده مرده
 بین کهربای برف، یخ زده
عصر گرم نو بهار از پر کلاغ هم گریخته
برف روی نوک زاغ
خاطرات کهنه ی پنیر ریخته

برف باد آخر خزان
زوزه می کشد به خواب ناگهان باغ
زیر برف روی شاخه یخ زده
روی پنجه های خشک و چنگ خویش
  قار قار زاغ


اوپسالا سویدن
شنبه 13 اوت 2011 - 22 مرداد 1390




 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 22:9  توسط محمدشریف سعیدی  |