غزل نو

ادبیات و...

شعر جنگ

 سال پار به پیشنهاد یکی از دوستان فرهیخته ام دست به ترجمه شعرجنگ بردم. این ترجمه ها که گاهی به بازسرایی نزدیک تر است تا ترجمه، با همکاری آن دوست در راه انجام است. اکنون برای نمونه چند ترجمه ویک مقدمه کوچک که این دوست شهرت ستیز وبازارگریزم نوشته است را اینجا می گذارم. دوست دارم یاران اهل  وفحل زبان  ما را با نگاه شان گرم کنند!

 

شعر جنگ

يک ژانر شعری در اروپا

قرن نزدهم سده ی رمانتيک و زمان واقعيت های رمانتيزه شده بود. در بطن سده ی نزدهم نطفه های جنگ اول جهانی بسته شد و در جنگ اول جهانی ژانر شعری نوی به وجود آمد به نام شعر جنگ. در سده ی نزدهم در تمام اروپا دولت های ملی (ملت-کشور) به وجود آمدند. آواخر قرن نزدهم، به ويژه پس از جنگ ميان فرانسه و جرمنی در سالهای 1870 و 1871، در اروپا صلح و آرامش برقرار بود. در حاليکه قبل از آن اروپا ميدان جنگ های بزرگ و پی در پی بود. د رهمين زمان آرامش نسبی آواخر قرن نزدهم نسلی پرورده شد که با فاجعه های جنگ نا آشنا بود. نسلی که با احساسات ملت گرايی بزرگ شده و در مقطع زمانی زنده گی می کرد که  صنعت و به ويژه صنعت اسلحه سازی رشد زياد کرده بود. اين همه سبب به وجود آمدن نوعی روحيه ی شکست ناپذيری و احساس برتری در کشور های اروپايی شده بود. جنگ اول جهانی در سال 1914 به بسيار آسانی، و به شکل انفجار آميز در گرفت. گويا تمام زمينه ها برا ی اين جنگ آماده بود و حادثه يی که ظاهرأ سبب اعلام جنگ شد، فقط بهانه يی بود که مثل شعله يی بر انبار پر از باروت که نامش اروپا بود پرتاب گرديد. از ويژه گی های اين جنگ اينست که روشنفکران جوان بی شماری از جمله شاعران، نويسنده گان، فيلسوفان و هنرمندان مشهور اروپا، به جبهه ی جنگ پيوستند تا از کشور خود (ملت خود) دفاع کنند. از ميان همين روشنفکران، و به ويژه کسانی که مجال زنده ماندن بيشتر را يافته بودند، نسل شاعری بنام شاعران جنگ برخاست. شعر جنگ، يک شعر متفاوت بود. برخلاف آن چه که در آن زمان از شعر توقع می رفت، شعر جنگ ساده، آزاد از تعبير ها و استعاره های مغلق وگاهی هم آزاد از صنعت های شعری معمول بود.  مشهور ترين شعر های برجامانده از آن زمان، شعر هايی اند که در باره ی حماقت، پوچی و جنون يک جنگ فاجعه آميز و خونين سروده شده اند. اين شعر ها اغلبأ انعکاس دهنده ی تجربه ی مرگ اند و تصوير گر ترس عظيمی که رو به رو ايستادن با مرگ، در انسان به وجود می آورد. در اصل ژانر شعر جنگ در همين مرحله زاده شد، دست کم شعر های سروده شده در همين زمان نام شعر جنگ را کسب کرد. ژانر شعر جنگ هنوز هم به عنوان ژانر قبول شده يی در شعر اروپا، معتبر است. اما نام شعر جنگ و شاعر جنگ،  به طوری گره خورده است، با جنگ اول جهانی. می گويند رابطه ی شعر با جنگ اول جهانی، مشابه رابطه فوتوگرافی با جنگ ويتنام است.

 همان گونه که گفته شد، ژانر شعر جنگ هنوز هم از اهميت خاص برخوردارد است. در اين جا ترجمه ی دوشعر را می خوانيد که مربوط همين ژانر شعری است. شعر باران يکی از مشهور ترين شعر های ادوارد توماس شاعر انگليسی (1878تا 1917) است که در جريان جنگ اول جهانی در فرانسه کشته شد. شعر صلح مؤقت از مايکل بريت، شاعر معاصرانگليسی است. مايکل بريت برنده ی جايزه ی لولير در شعر است. او چندين مجموعه ی شعر از شاعران جنگ را جمع آوری نموده و به چاپ رسانده است.

 

 

باران

شعر از ادوارد توماس

ترجمه از شريف سعيدی

 

سخت باران ، نیمه شب باران

هیچ در دنیا به جز باران وحشی نیست

بر همین آلونک نالان

که تنش چون بید مجنونی شکسته می زند هردم هزاران چنگ در توفان

 

ما نشسته رو به روی هم

ما دو همزنجیر، من با غم

 

می دود در رگ رگ جانم دو باره

خاطرات مرگ مانند تگرگی از ستاره

دیده یی آیا

در شب توفان که  لرزان در تقلاهست بین زندگی ومرگ

برفراز شاخسارخسته ، تنها برگ؟

نه دگر باران به گوش من نخواهد خواند

وتنم را شرشر سردش نخواهد شست

نیست اینجا همدمی دیگر به جزاندوه وتنهایی

من در آغوش همین تنهاییم انگار خواهم ماند!

آی ای فرخنده طالع! مرده یی که برسرت باران فرود آمد

آن یگانه وحشی ی شفاف سویت با سرود آمد:

من نماز عشق می خوانم برای آن که عاشق بوده ام او را

آن که می میرد به متن شب

یا که بیدار است  در تنهایی  خود

وسپرده گوش باران  وهیاهورا

در شکوه همدلی وتب

ناگزیر این سان میان مردگان وزندگان بیدار

مثل آب سرد

 در دل درهم شکسته وسعت نیزار

وین شکسته خسته این بیزار

با هزاران نی

که شکست بی صدای خویش را

با سکوت سخت سنگینش

می کند تکرار.

 

مثل من که هیچ عشق دگرم درسر

در دل باران وحشی نیست

که حیاتم چکه چکه آب گشت ورفت

نیست عشق دیگرم جز مرگ

وجز این را عاشقی شایان نباشد آی ای یاران

نا امید این گونه می گوید به من توفان

 

 

 

صلح موقت

شعر از مايکل بريت

ترجمه از شريف سعيدی

 

مردمان پنداشتند انگار

مرگ مرد پرسه زن  در متن شب بوده است

در قبای غرق خامک دوزی از گلهای تاریکی

مرگ مرد پا کشان در راه

کوله بارش آه

حسرت واندوه  واشک وآه.

راه های خفته زیر پای مرگ هم انگار بسیار است

می شود در هر کجا دیدش

اما در نسیم نیمه شبها نه

در دهان گور یا در سینه تاریک گورستان تنها نه

مرگ تنها یک وطن دارد

سرزمین جنگ

 

مرگ هستی بخشدت در نیستی هایت

نیست در پايین تر از این سطر دیگر رد پایت

 

رستوران های شلوغ شهر با میخانه ها یش

از نبود تو شده لبریز 

 

در کتابستان گیتی هم کتابی از سرانگشتت نرویده است

پرده های سینما فلم تورا هر گز نبویده است

 

گور سربازان گم نام جهان گنگ است

و پر است از ضجه ی زن ها و دختر های داغ خانواده که نديديشان در اين بن بست.

 

 

-----

Rain, midnight rain, nothing but the wild rain
On this bleak hut, and solitude, and me
Remembering again that I shall die
And neither hear the rain nor give it thanks
For washing me cleaner than I have been
Since I was born into this solitude.
Blessed are the dead that the rain rains upon:
But here I pray that none whom once I loved
Is dying tonight or lying still awake
Solitary, listening to the rain,
Either in pain or thus in sympathy
Helpless among the living and the dead,
Like a cold water among broken reeds,
Myriads of broken reeds all still and stiff,
Like me who have no love which this wild rain
Has not dissolved except the love of death,
If love it be for what is perfect and
Cannot, the tempest tells me, 
disappoint.

 

Edward Thomas, 7 January, 1916

 


Armistice Poem

People used to believe that Death was a living person,

Who roamed in the night like a cloak

Embroidered with darkness; that

Death was a traveller

Who carried sadness and regret.

Death does exist but in many different ways: not in the breeze

Of night wind,

Not in graves, nor in cemeteries.

Or just in War.

Death makes you exist only in your absence:

Crowded restaurants and bars

Are filled with you not being there;

Libraries boom with the books you never wrote,

And on white screens are the films you never made.

The Cenotaph is silent, filled with the voices

Of the families you never had.

                                                                                            Michael Brett

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:51  توسط محمدشریف سعیدی  |